تبليغاتX
بیا تو حالشو ببر

بیا تو حالشو ببر

   

 

   

یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیــــــــــــــــــدن

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــــــــــــــــــــی

در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــــــــــــــــــــــگ

یک پنجره که دست های کوچک تنهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی را

از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

سرشار می کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و می شود از آنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد

یک پنجره برای من کافیســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ ـــــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ـــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــ*

*ــــــ*

*

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 9:41  توسط رویاو ونوس   | 

یلدا

سلام سلام

چطور مطورین؟

شب یلداتون مبارککککککککککک

یلدا یعنی یادمان باشد که زندگی آنقدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت.

 

شب یلدا درباستان روز برابری انسان‌ها بود در این روز همگان از جمله پادشاه لباس ساده می‌پوشیدند تا یکسان به نظر آیند و کسی حق دستور دادن به دیگری نداشت و کارها داوطلبانه انجام می‌گرفت نه تحت امر. در این روز جنگ کردن و خونریزی حتی کشتن گوسفند و مرغ هم ممنوع بود این موضوع را نیروهای متخاصم با ایرانیان نیز می‌دانستند و در جبهه‌ها رعایت می‌کردند و خونریزی به طور موقت متوقف می‌شد و بسیار دیده شده که همین قطع موقت جنگ به صلح طولانی و صفا تبدیل شده‌ است. در این روز بیشتر از این رو دست از کار می‌کشیدند که نمی‌خواستند احیاناً مرتکب بدی شوند که آیین مهر ارتکاب هر کار بد کوچک را در روز تولد خورشید گناهی بسیار بزرگ می‌شمرد. ایرانیان به سرو به چشم مظهر قدرت در برابر تاریکی و سرما می‌نگریستند و در خورروز در برابر آن می‌ایستادند و عهد می‌کردند که تا سال بعد یک سرو دیگر بکارند. ایرانیان نزدیک به چند هزار سال است که شب یلدا آخرین شب پاییز را که درازترین و تاریکترین شب در طول سال است تا سپیده دم بیدار می‌مانند و در کنار یکدیگر خود را سرگرم می‌دارند تا اندوه غیبت خورشید و تاریکی و سردی روحیهٔ آنان را تضعیف نکند و با به روشنایی گراییدن آسمان  رخت خواب روند و لختی بیاسایند.راستی توی سرمای این شب طولانی به فکر بی خانه مان هایی که چشم میزنند زودتر صبح بشه هم هستی ؟

 يلدايت مبارك دوست من

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 20:26  توسط رویاو ونوس   | 

عکس

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 23:33  توسط رویاو ونوس   | 

ما اومدیم دوباره

سلام دوستای عسیسم

دلم واستون یه ذره شده

دیگه کنکورو دادیمو تا قبل جواباهم دعای توسل فقط می خوندیم.

البته الان میریم دانشگاه

دلتون نخواد خیلیم خوش میگذره

این مقدمه بود از فردا پستای خوشگل میذارم

با بای

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 22:31  توسط رویاو ونوس   | 

 

من برگشتم

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 14:10  توسط رویاو ونوس   | 

ماه رمضان مبارک

 

 

با خون غم نوشتم غربت مکان ما نسیت

از یاد بردن دوست هرگز مرام ما نیست

 

سلام. سلام به بروبچس باحاله وب.

چطور مطورید؟ما رو نمی بینید خوشید؟

من که اووووووووووووووووووووووووووواَه شمارش از دستم در رفته کی اومدم وب. راستش حس و حالش نیست دیگه ولی خب امروز یه مطلب کوچولو واستون میذارم...

در ضمن نماز روزه هاتونم قبول من و ونوس و یاسی رو حتما دعا کنید.

معنی بخشیدن یک دل به یک لبخند چیست؟

من پشیمانم بگو تاوان آن سوگند چیست؟

عشق ، نفرت ، شول ، بیزاری ، تمنا یا گریز؟

حاصل آغوش گرم و آتش و اسفند چیست؟

از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم، خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم؟

زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست کاش قدری پیش از این یا بعد آن می زیستم.

سر سبز دل از شاخه بریمئ تو چه کردی؟

افتادمو بر خاک رسیدم ، تو چه کردی؟

تنهایی و رسوایی ، بی مهری و آزار ؛

ای عشق ببین من چه کشیدم، تو چه کردی؟

 

بوسه تنها تصادفیه که خسارت نداره

آغوش تنها پارکینگیه که جریمه نداره

پس بیا تصادف کنیم بریم تو پارکینگ

دوستون دارم بای بای

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 14:48  توسط رویاو ونوس   | 

 

سلاااااااااااااااام.خوبید؟قربونتون برم.چه خبرا؟امروز بعد قرنی میخوام براتون پست بذارم.

شرمنده دیگه.بچه ها همین الان که دارید این پستو میخونید یه فاتحه واسه دوست خوب

 ونازنیم که حالا دیگه نیست واسه بهروز بفرستید.دلم واسش خیلی تنگ شده بود.و یه

 پیامم واسه علی:علی جون فقط میتونم بگم منو ببخش.خودت میدونی که دیگه خیلی

 دیر شده بود واسه...ببخش که تو وبم اینو نوشتم.همیشه از این که این چیزا رو تو وب

بنویسم بدت میومد اما من دسترسی دیگه ای بهت ندارم.اگه دیگه هیچوقت با هم

نحرفیدیم مواظب خودت باش و به خاطر خوبیات ممنون.

این هم چند تا نوشته از کتابی که چند وقت پیش خونده بودم.

"زبان درونم از ابهت خداوند بند آمده است...
اینک چنین هستم.
سکوت میکنم زیرا نه نجوا و نه فریاد،هیچ یک کافی نیست.
حتی سکوت نیز ناکافیست و دایره سخن نیز ناگویا!
شگفت زده مانده ام.
افسون،شده ام!..من بهت زده ی پروردگارم.
اینک خداوند مرا افسون کرده است.در او رخنه نمی توان کرد،کلمات،وصف گر او نیستند.
او خود خالق واژه هاست.
دو سر حهان را به اندیشه ام وصل میکنم و تنها،می اندیشم.
پیش میروم تا ثابت کنم انسان بودن،دشوار ترین مسولیت همه ی کائنات است."


"شادمانم از زیستن در جهانی که او خداوند است.
نا امید نیستم.
به راه او می آیم و چندباره بر می خیزم.
تمامی لحظات عمر که به آسانی از برابرم می گذرند،
بالقوه ی چنین فرصتی هستند."

"چگونه باید آغاز کرد چیزی را که آغازی ندارد؟
چگونه باید گفت آنچه را که نیست و هست...جهان را،مرا،
چه دشوار است وقتی نمی دانی و نمی دانی و نمی دانی،
و در عوض تنها یک بار میدانی!
پاسخ،دیواری ست نامرئی به امتداد من از هر سو،
اما من آغاز میکنم و بزرگترین کوشش بشری را پی میگیرم.
این سفری ست در من جهان،از دریچه ی من.
چگونه باید پایان داد چیزی را که پایانی ندارد؟"

 از هر چی یا هرکس عکس خواستید بگید بذارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 11:53  توسط رویاو ونوس   | 

 

من با خودكاري مي نويسم

 

كه عشق از آن مي بارد !

 

قطره ، قطره .

 

سطر به سطر

 

از احساس من

 

تا قلب تو !

 

من با خودكاري مي نويسم

 

كه تو ....

 

•∞•∞•∞•∞•

 

تاس هايت را دوباره بريز !

 

اين جفت " يك " ،

 

ارزش " دو " را ندارد !

 

به هم نخواهيم رسيد !

 

•∞•∞•∞•∞•

 

دست و پايم را به تخت ببنديد !

 

بايد اين عشق را ،

 

ترك كنم !!!

 

•∞•∞•∞•∞•

 

به اندازه چاي داغ شب هاي امتحان ،

 

دوست دارمت اما ...

 

اضطراب نمي گذارد

 

نه گرمايت را حس كنم

 

نه آرامشت را !!!

 

•∞•∞•∞•∞•

 

برق در ايران باستان

 

كشف شده بود !

 

براي نخستين بار .

 

آن زمان كه پيرمردي نقاش ...

 

تصويري از

 

چشم هاي تو كشيد !!!

 

سلااااااااااااااااااااااام بچه ها.چطور مطورید.جاتون خالی تا دیروز اصفهان بودم.وای که

کلی خوش گذشت.

یه خبر دیگه بالاخره یکی از دوستام که ایران نبود اومده ایران.امین و شاهین میشناسنش

•∞•∞•∞•∞•

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 20:2  توسط رویاو ونوس   | 

.:پسر عاشق:.

دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا از او نا امید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کرد که او هم دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود همه به عیادتش امده بودن غیر از پسر چشمهایش همیشه به دری بود که همه از ان وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرش بود حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته بود که شاید پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشد ولی در برابر تمام پرسشهایش یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و ته که خود پسر هم به احمقانه بودنش انها اعتراف داشت تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی خواهد او را ببیند به او گفت که از زندگی اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله اش که هر روز به عیادتش امده بود با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق دوست داشتن بود دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود ولی دختر متوجه     نشد چون دیگر رفته بود و پسر را برای همیشه ترک کرده بود .                                                     
دختر با خود فکر می کرد که چه دنیای عجیبی است در این دنیا که ادمهایی مثل ان غریبه پیدا می شوند که کلیه اش را مجانی اهدا می کند بدون اینکه حتی یک تومان پول بگیرد و حتی قبول نکرده بود که دختر برای تشکر به پیشش در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود و خونهایی را که از پهلویش می امد پاک می کرد و پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود پا بر جا بود او نمی خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماند ولی ای کاش دختر از نگاه پسر می فهمید که او عاشق واقعی است

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 17:59  توسط رویاو ونوس   |